









امشب شب تولدمه و من از همیشه خسته تر و از همیشه دل گرفته تر....
دنبال یه بهونم واسه گریه، واسه داد زدن، واسه اینکه بگم از همه دلم گرفته...
کاش هیشکی یادش نبود تولدمه، کاش هیشکی تبریک نمی گفت، کاش هیشکی منو یادش نبود تا واسه بغض نشکستم دلیل داشته باشم و راحت هق هق، گریه کنم...
دلم نمی خواد امشب الکی تظاهر کنم که خوشحالم. دلم می خواد تنها باشم تنهای تنها، دلم می خواد برم تو اتاقمو درو قفل کنم، پرده هارو بکشمو تو تاریکی واسه خودم شمع روشن کنمو سوختنشو نگاه کنم و به شمعم بگم؛ خوش به حالت که می سوزی و تموم میشی اما من چی؟؟؟ می سوزمو می سوزمو می سوزم....
کاش امشب زمان برام متوقف می شد، کاش منم با شمع تموم می شدم
کاش امشب آخر دنیا بود.....

سرم درد می کنه، نامردی چقدر رایج شده. چقدر زود آدما همو فراموش می کنن. چقدر وقت انسان ها واسه همدیگه کم شده.
ارزش آدما پایین اومده، کار آدما از عزیزاشون مهمتر شده. خیلی راحت بی مهری ها و فراموش کاریاشونو می ندازن گردن گرفتار بودنشون. امشب حس تنفر تو من بیداد می کنه. امشب بغض گلومو گرفته. امشب از زمین و زمان بدم میاد. دلم مثل همیشه بازم شکسته...
![]()
|
امتیاز مطلب : 8
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2